در لحظه وداع ، وقتی که هرکدام به راهی جدا میرفتیم ، گردنبد صلیب طلایی را به من داد !
من با تعجب نگاهی به او کردم و گفتم: مگر ما از همدیگر جدا نمیشویم؟ این که یادگاریدادن ندارد !
او در پاسخ گفت: مگر نه این است که صلیب را بر بالای گور میگذارند؟ خب !
قلب تو نیز گور عشق من است ! این را بر گردنت بیاویز تا همیشه بر مزار من گریه کنی !
دنباله این مطلب ابتهاج عبیدی | عاشقانه ترین داستان و داستانک ها |

